عنوان ندارد – چهار.
از کجا شروع شد؟ نمی دانم. مهم هم نیست دانستنش. وقتی به خودم آمدم نگاه اول کار خودش را کرده بود… و من مانده بودم و غم یک دنیا تنهایی که روی دوشم سنگینی می کرد… و من، خود بهتر می دانم که اینجور وقت ها انتخاب های زیادی نیست. باید دل سپرد به این عاشقانه های آرام؛ یا باید خاطراتش را کشت… و یا باید گذاشت تا خاطراتش مرا بکشد…