عنوان ندارد – چهار.

از کجا شروع شد؟ نمی دانم. مهم هم نیست دانستنش. وقتی به خودم آمدم نگاه اول کار خودش را کرده بود… و من مانده بودم و غم یک دنیا تنهایی که روی دوشم سنگینی می کرد… و من، خود بهتر می دانم که اینجور وقت ها انتخاب های زیادی نیست. باید دل سپرد به این عاشقانه های آرام؛ یا باید خاطراتش را کشت… و یا باید گذاشت تا خاطراتش مرا بکشد…

  1. هنوز دنبالکی دریافت نشده.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.