عنوان ندارد – چهار.

از کجا شروع شد؟ نمی دانم. مهم هم نیست دانستنش. وقتی به خودم آمدم نگاه اول کار خودش را کرده بود… و من مانده بودم و غم یک دنیا تنهایی که روی دوشم سنگینی می کرد… و من، خود بهتر می دانم که اینجور وقت ها انتخاب های زیادی نیست. باید دل سپرد به این عاشقانه های آرام؛ یا باید خاطراتش را کشت… و یا باید گذاشت تا خاطراتش مرا بکشد…

Advertisements

عنوان ندارد – سه.

می پرسند این چیزها که می نویسی احساسات است؟ احساسات واقعی؟ و من می گویم نمی دانم. آدم نمی داند یک چیزهایی را. آدم خیلی چیزها را نمی داند. شاید اینها احساسات من نیست. شاید اینها احساسات دختر کوچولوی همسایه مان در صبح یک روز سرد زمستانی باشد وقتی دستانش از سرما یخ زده… شاید اینها احساسات گنجشک کوچکی باشد که هر روز صبح وقتی در کلاس در حال چرت زدنم قیل و قالش مرا به دنیای خود می برد… و شاید خیلی چیزهای دیگر.

عنوان ندارد – دو.

چی شده … اتفاقی افتاده…؟
اینطور هستند آدمها. حتما باید اتفاقی افتاده باشد تا سراغ یکدیگر را بگیریم. همیشه اینطور بوده. آدمها تو را فقط برای این می خواهند که تنها نباشند؛ برای این می خواهند که وقتی دلتنگ می شوند شانه ای داشته باشند برای گریه کردن. فرهاد هم شانه های شیرین را کم داشت. شانه های شیرین تمام دنیای فرهاد بود… ولی شیرین دیر فهمید که فرهاد مثل بقیه نبود. یک چیزهایی هست که دخترها به راحتی نمی توانند درکش کنند…

عنوان ندارد.

یه مدت که ننویسی همینجوری میشه. میای و میخوای از حال و احوال و اوضاعت بنویسی و نمیدونی چطور جمله ها رو شروع کنی و چطور تمومشون کنی. این نوشته سر و ته ی ندارد و قرار نیست چیز بدرد بخوری نصیبتان کند، پس لطفی در حق خودتان کنید و نخوانیدش!

این روزها حالم چندان بد نیست. چرا بد باشد؟ چند روز پیش تولدم بود و حالا مثلا خیلی خوشحال و اینها هستم. می ماند یک غم کوچک که از عید به این ور روی دلم سنگینی میکند و امانم را بریده. قضیه چیست؟ بماند. شاید بعدا نوشتم، شاید اینجا نه. توی توییتر یا فیس بوکم مثلا. شاید هم قبلا نوشته ام. نمی دانم. خسته ام این روزها. ناراحت نیستم. غصه دار و خسته شاید بهترین توصیف برای این روزهایم باشد. چند روزی دانشگا نرفتم، خبری از بچه ها ندارم و این اصلن خوب نیست. و همین. شاید روزهای بهتری در پیش باشد… و شایدم همه ی این چیزها در مورد آینده خوب مزخرف است. نمیدانم… فکر میکنم برای الان کافی است همین چند خط هزیان

مقدمه انقلاب

تا کار به جایی رسید که نه حکومت به حرف مردم گوش می داد و نه مردم به حرف حکومت. همه دنبال وحدتی می گشتند که وجود نداشت… سرانجام در یک روز که هیچکس فکرش را نمی کرد انقلاب شد…

[+] امروز داشتم به این فکر میکردم که بیشتر از یک ساله که پای حرف هیچکدوم از سیاستمدارهای کشورم ننشسته ام؛ آخرین بار، آخرین نماز جمعه هاشمی بود…

جنگ

در جنگ هیچ چیز باشکوهی نیست… هیچ افتخاری نیست… چیزی که هست فقط نابودی است، مرگ افراد بی گناه و شاید دیگر هیچ. ولی گاهی برای درست کردن یک چیز لازم است چیزی را نابود کنی، افراد بی گناهی را بکشی و بر خلاف عقایدت رفتار کنی… جنگ شاید تنها راه اصلاح یک انقلاب منحرف شده باشد…

[+] در رابطه با احتمال حمله به تجهیزات اتمی ایران

قهوه ی تلخ

نیمه شبه و من دوباره بی خوابی زده به سرم. از روی تختم بلند میشم و توی تاریکی اتاق قدم می زنم. باید یه چیزی بخورم؛ شاید یه لیوان قهوه. با هر بدبختی که شده ظرف قهوه رو پیدا می کنم. قهوه جوش رو روشن می کنم و میرم روی کاناپه جلوی تلویزیون لم می دم. آه… پامو روی میز میذارم. به چیزای زیادی فکر می کنم. به کارهایی که کردم، به کارهایی که نکردم، به کتاب هایی که نخوندم و فیلم هایی که ندیدم، به روز های زندگیم که ، بد یا خوب، گذشت، به گذشته تلخم و خیلی چیزای دیگه. صدای جیغ قهوه جوش بلند میشه. پا میشم یه لیوان پیدا می کنم و قهوه رو میریزم توی لیوان و برمی گردم و روی کاناپه می شینم. قهوه یه کم زیادی تلخه و این تلخی، تلخی های زیادی رو به یادم میاره. رنگ تلخ لب های تو توی لحظه ی رفتنت که من هنوز که هنوزه نفهمیدم این تلخی لبهات بود یا دلتنگی رفتنت. میرم کنار پنجره می ایستم و به آسمون نگاه می کنم. از بین چند ستاره ای که تونستن توی هوای ظلمانی شب خودنمایی کنن یکی رو انتخاب می کنم؛ نه واسه خودم، واسه تو. ستاره من خیلی وقته که مرده…